تو حیاط خوابگاه راه می رم ،یه طرف اتوبان و یه طرف دیگه کوه ،به آسمون نیمه روشن نگاه می کنم ،شلیاق معلومه صدای جیرجیرکا میاد،بید مجنون ها تو باد تکون می خورن ،بوته های خیار و فلفل دلمه و گل تو باغچه هستن،باورم نمیشه قراره اینجا بمونم،همش فک می کنم که یه دو سه هفته اینجام و تو تکمیل ظرفیت همه چی تغییر می کنه. می فهمم که اکثر آدما تو جمع بودن رو ترجیح میدن که تنها غذا خوردن و تنها قدم زدن طبیعی نیست.بهترین قسمتش تا الان بید مجنون های توی حیاط بوده .یعنی این سرنوشتمه ؟ فردا اولین جلسه ایه که میرم سر کلاس و تو بی آنست هیچ حسی ندارم.

منبع اصلی مطلب : ایستاده زیر آسمان شب
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت :